ونوس ، الهه عشق و زیبایی
سلام به همه دوستای خوبم ... خوبید؟ خوش میگذره ؟؟؟ منم خوبم ... تو این مدت هم خبر خاصی نبود جز دوری شما ... خردادم رسید ... خدا به تمومه بچه مدرسه ای ها صبر بده ... امیدوارم تو امتحاناتشون موفق باشن ... ما که اول تیر امتحان داریم ولی واسه منم دعا کنید ... خُب بریم سراغ داستانمون ... گروهی از قورباغه ها از بیشه ای عبور می کردند.دو قورباغه از بین آنها درون گودال عمیقی افتادند.وقتی دیگر قورباغه ها دیدند که گودال چقدر عمیق است ، به دو قورباغه گفتند آنها دیگر می میرند. دو قورباغه نصایح آنها را نادیده گرفتند و سعی کردند با تمام توانشان از گودال بیرون ببرند.سرانجام یکی از آنها به آنچه دیگر قورباغه ها میگفتند اعتنا کرد و دست از تلاش برداشت.به زمین افتاد و مرد.قورباغه ی دیگر به تلاش ادامه داد تا آنجایی که توان داشت.بار دیگر قورباغه ها سرش فریاد کشیدند که دست از رنج کشیدن بردارد! و بمیرد. او سخت تر شروع به پریدن کرد . سرانجام بیرون آمد.وقتی او از آنجا خارج شد قورباغه های دیگر گفتند آیا صدای ما را نشنیدی؟؟؟ قورباغه به آنها توضیح داد که او ناشنوا است.او فکر می کرد که قورباغه ها ، تمام مدت او را تشویق میکردند. این داستان دو درس به ما می آموزد: قدرت زندگی و مرگ در زبان است. یه واژه دل گرم کننده به کسی که غمگین است میتواند باعث پیشرفت او شود و کمک کند در طول روز سر زنده باشد و یک واژه مخرب به کسی که غمگین است می تواند موجب مرگ او شود. پس مراقب آنچه می گویی باش ...!!! امیدوارم همه مون از این داستان درس بگیریم.من به این داستان یقین دارم. حرفی نمونده که بگم جز : دوستون دارم زیاد ... سلام به همه ی دوستای خودم ... خوبید؟ بازم سال نو رو بهتون تبریک میگم ... امیدوارم سال خوب و خوشی رو آغاز کرده باشید و به پایان برسونید ... من از همتون معذرت میخوام ... به خدا یه سری مشکلات خانوادگی برام پیش اومده بود و اصلآ حال و حوصله نداشتم که بیام بهتون سر بزنم ... بازم شرمندتون شدم ... ولی ببینیم داستان چیه؟؟؟ یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند: با بخشیدن ، عشقشان را معنا می کنند.برخی "دادن گل و هدیه" و "حرفای دلنشین" را راه بیان عشق عنوان کردند.شماری دیگر هم گفتند " با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی" را راه بیان عشق دانستند. در آن بین پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند ، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هردو زیست شناس بودندطبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند.آنان وقتی به بالای تپِِِه ای رسیدند در جا میخکوب شدند. یک ببر بزرگ جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.شوهر تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود! رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر ، جرآت کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر آرام به طرف آنان حرکت کرد.همان لحظه مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت.بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید... ببر رفت و زن زنده ماند. داستان به اینجا رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.اما راوی پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟ بچه ها حدس زدند حتمآ از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است ! ولی راوی جواب داد : نه ، آخرین حرف مرد این بود که "عزیزم تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود." قطره های بلورین اشک صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند و او قبل از اینکه حرکتی از همسرش سر بزند به اینکار اقدام کرد.پدر من در آن لحظه وحشتناک با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد.این صادقانه ترین و بی ریاترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود. دوستون دارم خیلی زیاد ... سال نومی شود.زمین نفسی دوباره می کشد.برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زند سلام به تموم دوستای خوب و مهربونم ... خوب هستین؟ سال 90 هم با تمومه خوبی و بدی هاش تموم شد ... ولی امیدوارم همتون سال 91 رو با خوبی و خوشی شروع کنید ... ایشاالله واسه همتون سالی پر از نعمت باشه ... فقط همدیگرو سر سفره ی هفت سین یادمون نره ... واسه همه دعا کنیم ... منم واسه همتون دعا میکنم که تو این سال موفق باشین ... من فکر نکنم بتونم تو ایام عید بهتون سر بزنم ولی شما نظراتتون رو برام بزارید ... پس سال نو پیشاپیش مبارک ... اینم چند تا عکس به مناسبت سال نو : امروز با داستان وقت شناسی آپ شدم ... خیلی مهمه آدم وقت شناس باشه ... یعنی هر کاری رو به موقع و در زمان خودش انجام بده ... نمیدونم شما چه قدر وقت شناسید ولی من تا حدودی سعی می کنم وقت شناس باشم ... ولی یه موقع هایی نمیشه ... راستی امروز روز مهندسی بود ... این روز رو به خودم و هم چنین مهندس های عزیز تبریک میگم ... یکی از دوستام متن تبریک زیبایی فرستاد برام: Engineers are persons who discover the world by their pen and brain" happy Engineer's day ترجمه ش: مهندسین اشخاصی هستن که توسط قلم و مغزشان دنیا را کشف میکنند.روز مهندسی مبارک. به هر حال میریم سر اصل داستان : در مراسم تودیع پدر پابلو ، کشیشی که 30 سال در کلیسای شهر کوچکی خدمت کرده و بازنشسته شده بود ، یکی از سیاست مداران اهل محل برای سخنرانی دعوت شده بود. در روز موعود ، مهمان سیاست مدار تآخیر داشت و بنابراین کشیش تصمیم گرفت کمی برای مستمعین صحبت کند. پشت میکروفن قرار گرفت: 30 سال قبل وارد این شهر شدم. راستش را بخواهید ، اولین کسی که برای اعتراف وارد کلیسا شد ، مرا به وحشت انداخت.به دزدی هایش ، باج گیری ، رشوه خواری ، هوس رانی ، زنا با محارم و هر گناه دیگری که تصور کنید اعتراف کرد. آن روز فکر کردم که جناب اسقف اعظم مرا به بدترین نقطه زمین فرستاده است ولی با گذشت زمان و آشنایی با بقیه اهل محل دریافتم که در اشتباه بوده ام و این شهر مردمی نیک دارد. در این لحظه سیاست مدار وارد کلیسا شد و از او خواست که پشت میکروفن قرار گیرد.در ابتدا از این که تآخیر داشت عذر خواهی کرد و سپس گفت که به یاد دارد که زمانی که پدر پابلو وارد شهر شد من اولین کسی بودم که برای اعتراف مراجعه کردم. پ.ن: بیچاره سیاست مداره !!! آخه منم یه تجربه شبیه به این ولی نه با حجم داشتم ... ولی منو از گفتنش معاف کنید ... به هر حال آدم باید همه جا و در هر زمان وقت شناس باشد ... دوستدار شما بنی جون ... سلام به تموم دوستان خوبم ... خیلی دوستون دارم ... معذرت نوشت: من از همه تون به خاطر این چند وقت نبودنم معذرت می خوام ... ببخشید که تو این مدت بهتون سر نزدم ... واقعآ سرم شلوغ بود ... تو این مدت خبر خاصی نبود به جز اتمام امتحانات و یه سری اتفاقاتی که برام پیش اومدم ... بگذریم بریم سرغ داستان : سال های بسیار دور پادشاهی زندگی می کرد که وزیری داشت.وزیر همواره می گفت: هر اتفاقی که رخ می دهد به صلاح ماست. روزی پادشاهی برای پوست کردن میوه کارد تیزی طلب کرد اما در حین بریدن میوه انگشتش را برید.وزیر که در آنجا بود گفت: نگران نباشید تمام چیزهایی که رخ می دهد در جهت خیر و صلاح شماست. پادشاه از این سخن وزیر برآشفت و از رفتار او در برابر این اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زندانی کردن وزیر را داد... چند روز بعد پادشاه با ملازمانش برای شکار به نزدیکی جنگلی رفتند.پادشاه در حالی که مشغول اسب سواری بود راه را گم کرد و وارد جنگل انبوهی شد و از ملازمانش دور افتاد.در حالی که پادشاه به دنبال راه بازگشت بود به محل سکونت قبیله ای رسید که مردم آن در حال تدارک مراسم قربانی برای خدایانشان بودند.زمانی که مردم پادشاه خوش سیما را دیدند خوشحال شدند زیرا تصور کردند وی بهترین قربانی برای تقدیم به خدای آن هاست !!! آن ها پادشاه را در برابر تندیس الهه خود بستند تا وی را بکشند اما ناگهان یکی از مردان قبیله فریاد کشید : چگونه می توانید این مرد را برای قربانی کردن انتخاب کنید ، در حالی که وی بدنی ناقص دارد.به انگشت وی نگاه کنید !!! به همین دلیل وی را قربانی نکردند و آزاد شد.پادشاه که به قصر رسید وزیر را خواند گفت: اکنون فهمیدم منظور تو از اینکه می گفتی هر چه رخ دهد به صلاح شماست چه بوده ، زیرا بریده شدن انگشتم موجب شد زندگی ام نجات یابد اما در مورد تو چی؟ تو به زندان افتادی و این امر چه خیر و صلاحی برای تو داشت؟ وزیر پاسخ داد: پادشاه عزیز مگر نمی بینید ، اگر من به زندان نمی افتادم مانند همیشه در جنگل به همراه شما بودم.در آنجا زمانی که شما را قربانی نکردند مردم قبیله مرا برای قربانی کردن انتخاب می کردند.بنابراین می بینید که حبس شدن نیز برای من مفید بود. پایان نوشت : نمیدونم چی بگم ولی امیدوارم همه مون از اتفاقاتی که برامون پیش میاد ناراحت نشیم ... گفتنش آسونه ولی امیدوارم این کار رو کنیم ... ممنونم ازتون ... بنی جون ... سلام به همه دوستان عزیزم ... از همتون ممنونم که بهم لطف دارین و نظراتتون رو برام میزارید ... فقط یه خواهش ... واسم دعا کنید آخه 30 م دی امتحاناتم شروع میشه ... اما داستان چی میتونی باشه ؟؟؟ پسر کوچکی وارد مغازه ای شد ، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد و بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد.پسرک پرسید : خانم ، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟ زن پاسخ داد: کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد. پسرک گفت:خانم ، من این کار را با نصفه قیمتی که او انجام می دهد انجام خواهم داد. زن در جوابش گفت : که از کار این فرد کاملآ راضی است... پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد : خانم ، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو میکنم .در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت. مجددآ زن پاسخش منفی بود.پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت ، گوشی را گذاشت. مغازه دار که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت : پسر ، از رفتارت خوشم آمد ، به خاطر این که روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری به تو بدهم. پسر جواب داد : نه ممنون.من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم.من همان کسی هستم که برای این خانم کار میکند ...!!! پ.ن بنی جون : عجب پسر خوبی بود ... کاش همه ما ها مثل اون یه جوری عملکردمون رو بسنجیم ...
سلام به تموم دوستای گلم ... امیدوارم خوش و خرم باشید ... خاطره نوشت: دیروز جاتون حسابی خالی بود ... با بچه ها رفتیم برف بازی ... دو سه تا تیوپ خوشگل برداشتیم و بعد نهار خوردن ساعت 2 راه افتادیم به سمت پیست ... حالا بماند با چه عذابی تونستیم ماشین رو تا اون اونجا ببریم ... آخه نزدیک پیست جاده به طور نصفه و نیمه یخ زده بود ... بعدش یه آتیش درست و حسابی به پا کردیم و شروع کردیم به حرف زدن ... ولی بریم سر اصل داستان : بعد از اجرای موفقیت آمیز طرح تفکیک جنسیتی در سراسر اماکن خصوصی و عمومی کشور به بررسی روند رشد و نمو یک کودک (پسر) از مهد کودک تا پیری می پردازیم: اسم کودک را جواد در نظر می گیریم که همراه با هم کلاسی خود به نام رضا در حال برگشتن از مهد کودک است. 1.در مسیر برگشت از مهد کودک: لضا لضا (همون رضا) مامانم می خواد لنج (گنج) طلا بیاره ها ! رضا: مامان چیه؟! 2.سه سال بعد در مسیر رفت به مدرسه داخل سرویس مدرسه راننده رو به بچه های داخل سرویس: همه زود چشاشونو ببندن داریم از کنار یه مدرسه دخترانه رد میشیم! جواد: رضا رضا ، دختر چیه؟! 3. 5 سال بعد از 3 سال زنگ تفریح مدرسه راهنمایی رضا: جواد من دیشب از بالای پشت بوم یه چیزی تو حیاط خونه همسایه دیدم. جواد:چی؟ رضا: دختر ! دختر ! بالاخره دیدم ...!!! جواد: جون مادرت !؟ یالاه بگو چه شکلی هستن اینا؟! 4. 4 سال بعد از قبلی !!! سر کوچه جواد اینا رضا : جواد چه کار داشتی که گفتی زود بیا ؟ جواد : رضا دیشب یکی به گوشیم زنگ زد.صدایش خیلی عجیب غریب بود.یواشکی حرف می زد و می گفت یه دختره و از من می پرسید آیا من پسرم؟! رضا: تو چی گفتی؟ جواد: گفتم آره پسرم و بعدش دختره غش کرد...!!! 5. 6 سال بعد ، دانشگاه جواد: رضا راسته میگن پشت این دیواره پر از دختره؟؟؟ رضا: آره ! منم شنیدم. میشنوی دارن میخندن! مگه اونا هم می خندن؟ 6. چند سال بعد ، شب خواستگاری جواد:ببخشید یعنی الان شما واقعا یه دخترید!؟ 7.چند ماه بعد،شب ازدواج جواد:خوب الان باید چیکار کنیم!؟ خانم:هیچی دیگه،خسته ایم باید بخوابیم.شما هم برو تو اتاق خودت بخواب! 8.خیلی سال بعد ، دوران کهولت جواد: دیشب مادر خدا بیامرزم به خوابم آمد و گفت نمی خواید بچه بیارید؟ خانم: از کجا بیاریم؟ تو جهیزیه من که بچه نبود ، تو چرا یه دونه نخریدی ؟؟؟!!! 9.خیلی سال بعد ، نسل ایرانی منقرض شد ... پ.ن: دیگه حرفی ندارم ... دوستتون دارم خیلی زیاد ... سلام ... به تمامی دوستان خوبم ... خیلی خیلی دوستون دارم ... ممنون از لطفی که بهم دارین ... از اینجا از همتون تشکر میکنم ... اما داستان چیه ...؟؟؟!!! پل یک دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت کرده بود.شب عید هنگامی که پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد که دور و بر ماشین نو و براقش قدم میزد و آن را تحسین می کرد.پل نزدیک ماشین که رسید، پسر پرسید: این ماشین مال شماست، آقا؟ پل سرش را به علامت تائید تکان داد و گفت : برادرم به عنوان عیدی به من داده است.پسر متعجب شد و گفت منظورتان این است که برادرتان این ماشین را همین جوری بدون اینکه دیناری بابت آن پرداخت کنید به شما داده است؟ آخ جون ، ای کاش ... البته پل کاملآ واقف بود که پسر چه آرزویی می خواهد بکند. او می خواست آرزو کند که ای کاش او هم یک همچین برادری داشت. اما آنچه که پسر گفت سرتا پای وجود پل را به لرزه آورد.او گفت: ای کاش من هم یک همچون برادری بودم. پل مات و مبهوت به پسر نگاه کرد و سپس با یک انگیزه آنی گفت: دوست داری با هم تو ماشین یه گشتی بزنیم؟ پسر گفت :بله .دوست دارم. تازه راه افتاده بودن که پسر به طرف پل برگشت و با چشمانی که از خوشحالی برق می زد گفت: آقا میشه خواهش کنم که بریم به طرف خونه ما؟ پل لبخند زد.او فهمید که پسر چه می خواهد بگوید.او می خواست به همسایگانش نشان دهد که توی چه ماشین بزرگ و شیکی به خانه برگشته است.اما پل باز در اشتباه بود ... پسر گفت بی زحمت اونجایی که دو تا پله داره نگه دارید ... پسر از پله ها بالا دوید.چیزی نگذشت که پل صدای برگشتن او را شنید اما او دیگر تند و تیز برنمی گشت.او برادر کوچک فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل کرده بود.سپس او را روی پله پایینی نشاند و به طرف ماشین اشاره کرد : اوناهاش !!! جیمی می بینی ؟ درست همون طوری که طبقه بالا برات تعریف کردم.برادرش عیدی بهش داده و او دیناری بابت آن پرداخت نکرده.یک روز من هم یه همچون ماشینی به تو هدیه خواهم داد... اون وقت می تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ در ویترین مغازه های شب عید رو همان طوری که همیشه برات شرح میدم ببینی. پل در حالی که اشک های گوشه چشمش را پاک می کرد از ماشین پیاده شد و پسر بچه رو در صندلی جلویی ماشین نشاند.برادر بزرگتر با چشمانی براق و درخشان کنار او نشست و سه تایی رهسپار گردشی فراموش نشدنی شدند. پ.ن : امیدوارم همه مثل اون برادر قصه مون باشیم و قلبی بزرگ داشته باشیم و به فکر دیگران هم باشیم ... ممنون از همتون ... بنی جون ... بای تا آپ دیگه ... سلام ... امیدوارم حال تموم دوستای گلم خوب باشه ... شب یلدا مبارک ... مراسم و آیین شب یلدا شب یلدا یا شب چله آخرین روز آذرماه، شب اول زمستان و درازترین شب سال است.ایرانیان باستان با باور اینکه فردای شب یلدا با دمیدن خورشید، روزها بلند تر شده و تابش نور ایزدی افزونی می یابد، آخر پاییز و اول زمستان را شب زایش مهر یا زایش خورشید می خواندند و برای آن جشن بزرگی برپا می کردند. می آورند. دوستتون دارم هوارتا ... بنی جون ... سلام ... سلام ... سلام ... میدونم یه مدت طولانی بود که آپ نکرده بودم ... در حقیقت حوصله آپ کردنو نداشتم ... ولی دوباره اومدم تا یه پست جدید برای دوستای خوبه خودم بزارم ... راستی یادم رفت بگم ... بابت نظراتتون از تموم دوستانه خوبم تشکر میکنم ... اما داستان این که ... یه روزی روزگاری عابد خداپرستی بود که در عبادتکده ای در دل کوه راز و نیاز خدا را میکرد.آنقدر مقام و منزلتش پیش خدا زیاد شده بود که خدا هر شب به فرشتگانش امر میکرد تا از طعام بهشتی برای او ببرند ... و او را به این گونه سیر نمایند.بعد از هفتاد سال عبادت روزی خدا به فرشتگانش گفت : امشب برای او طعام نبرید.بگذارید امتحانش کنیم.آن شب عابد هر چه منتظر غذا شد ، خبری نشد.تا جایی که گرسنگی بر او غالب شد.طاقتش تمام شد و از کوه پایین آمد و به خانه آتش پرستی که در دامنه کوه منزل داشت رفت و از او طلب نان کرد.آتش پرست 3 قرص نان به او داد و او به سمته عبادت گاه خود حرکت کرد.سگ نگهبان خانه آتش پرست به دنباله او راه افتاد و جلوی راه او را گرفت.مرد عابد یک قرص نان را جلوی او انداخت تا برگردد و بگذارد او به راهش ادامه دهد. سگ نان را خورد و دوباره راه او را گرفت.مرد قرص دوم نان را نیز جلوی او انداخت و خواست برود اما سگ دست بردار نبود و نمی گذاشت مرد به راهش ادامه دهد. مرد عابد با عصبانیت قرص سوم را نیز جلوی او انداخت و گفت : ای حیوان ! صاحبت قرص نانی به من داد اما تو نگذاشتی آن را ببرم. به اذن خدا عز و جل سگ به سخن آمد و گفت : من بی حیا نیستم. من سالهای سال سگ در خانه مردی هستم که شب هایی که به من غذا داد پیشش ماندم ، شب هایی هم که غذا نداد بازم پیشش ماندم و شب هایی که مرد من را از خانه اش راند پشت در خانه اش تا صبح نشستم. تو بی حیایی ! تو که عمری خدایت هر شب غذای شبت را برایت فرستاد و هر چه میخواستی عطایت کرد ولی یک شب که غذایی نرسید فراموشش کردی و از بریدی و برای رفع گرسنگی ات به در خانه ی یک آتش پرست آمدی و طلب نان کردی ... پ.ن : دیگه چیزی نگم بهتره ... !!! دوستون دارم خیلی زیاد ... بنی جون ...

















و پرنده های خسته بر می گردند و دراین رویش سبز دوباره...من...تو...ما...
کجا ایستاده اییم.سهم ما چیست؟..نقش ما چیست؟...پیوند ما در دوباره شدن با کیست؟...
زمین سلامت می کنیم و ابرها درودتان باد و
چون همیشه امیدوار و سال نومبارک...
سلام به همه دوستان خوبه خودم ... حالتون خوبه؟ ... ![]()


![]()


ممنون که تو این مدت منو تنها نذاشتید ... و نظراتتون رو برام گذاشتید ... 
![]()
![]()












"از طرف بنی جون"


بعد از رسیدن به پیست تیوپ ها رو از روی سقف ماشین برداشتیم و حسابی سر خوردیم ... یه چند وقتی بود که از این کارو نکرده بودم ... خیلی دلم تنگ شده بود ... 
اما وقتی ساعت 7 به خونه برگشتیم من یکی که بد جوری حالم خراب بود ...
آخه تمام لباسام خیس بود ... فکر کنم سرما خوردم ... 




![]()


شب یلدا نزدیکه ... واسه همین دوست داشتم یه مطلبی در این مورد براتون بزارم ... امیدوارم خوشتون بیاد ... شاد باشید و خرم ...![]()

این جشن در ماه پارسی «دی» قرار دارد که نام آفریننده در زمان قبل از زرتشتیان بوده است که بعدها او به نام آفریننده نور معروف شد.
نور، روز و روشنایی خورشید، نشانه هایی از آفریدگار بود در حالی که شب، تاریکی و سرما نشانه هایی از اهریمن. مشاهده تغییرات مداوم شب و روز مردم را به این باور رسانده بود که شب و روز یا روشنایی و تاریکی در یک جنگ همیشگی به سر می برند. روزهای بلندتر روزهای پیروزی روشنایی بود، در حالی که روزهای کوتاه تر نشانه یی از غلبه تاریکی.
● پیشینه جشن
یلدا و جشن هایی که در این شب برگزار می شود، یک سنت باستانی است. این جشن مراسمی آریایی است و پیروان میتراییسم آن را از هزاران سال پیش در ایران برگزار می کرده اند. یلدا روز تولد میترا یا مهر است. این جشن به اندازه زمانی که مردم فصول را تعیین کردند کهن است.
● مراسم و آداب جشن
برای در امان بودن از خطر اهریمن، در این شب همه دور هم جمع می شدند و با برافروختن آتش از خورشید طلب برکت می کردند.
آیین شب یلدا یا شب چله، خوردن آجیل مخصوص، هندوانه، انار و شیرینی و میوه های گوناگون است که همه جنبه نمادی دارند و نشانه برکت، تندرستی، فراوانی و شادکامی هستند. در این شب هم مثل جشن تیرگان، فال گرفتن از کتاب حافظ مرسوم است. حاضران با انتخاب و شکستن گردو از روی پوکی و یا پری آن، آینده گویی می کنند.
جشن شب یلدا جشنی است که از ۷ هزارسال پیش تاکنون در میان ایرانیان برگزار می شود. ۷ هزار سال پیش نیاکان ما به دانش گاه شماری دست پیدا کردند و دریافتند که نخستین شب زمستان بلندترین شب سال است.
یکی دیگر از دلایل برگزاری این جشن، شب زادروز ایزدمهر یا میترا است. مهر به معنای خورشید است و تاریخ پرستش آن در میان ایرانی ها و آریایی ها به پیش از دین زرتشت بازمی گردد که پس از ظهور زرتشت این پیامبر او را اهورامزدا تعریف کرد. یکی از ایزدان اهورایی مهر بود که هم اکنون بخشی از اوستا به نامش نامگذاری شده.
در «مهریشت» اوستا آمده است؛ «مهر از آسمان با هزاران چشم بر ایرانی می نگرد تا دروغی نگوید».
● آیین های جشن شب یلدا
یکی از آیین های شب یلدا در ایران، تفال با دیوان حافظ است. مردم دیوان اشعار لسان الغیب را با نیت بهروزی و شادکامی می گشایند و فال دل خویش را از او طلب می کنند.
در برخی دیگر از جاهای ایران نیز شاهنامه خوانی رواج دارد. بازگویی خاطرات و قصه گویی پدربزرگ ها و مادربزرگ ها نیز یکی از مواردی است که یلدا را برای خانواده ایرانی دلپذیرتر می کند. اما همه اینها ترفندهایی است تا خانواده ها گرد یکدیگر آیند و بلندترین شب سال را با شادی و خرسندی به سپیده برسانند.
در سراسر ایران زمین، جایی را نمی یابید که خوردن هندوانه در شب یلدا جزء آداب و شیوه آن نباشد. در جاهای گوناگون ایران، گونه های تنقلات و خوراکی ها به تبع ژیرامون و شیوه زندگی مردم منطقه بهره برده می شود اما هندوانه میوه ای است که هیچ گاه از قلم نمی افتد، زیرا شمار زیادی به این باورند که اگر مقداری هندوانه در شب چله بخورند در سراسر چله بزرگ و کوچک یعنی زمستانی که در پیش دارند سرما و بیماری بر آنها غلبه نخواهد کرد.
مردم شیراز در شب یلدا به شب زنده داری می پردازند و برخی نیز بسیاری از دوستان و بستگان خود را دعوت می کنند. آنها در این شب سفره یی می گسترانند که بی شباهت به سفره هفت سین نوروز نیست و در آن آینه را جای می دهند. گونه های بی شمار آجیل و تنقلاتی چون نخودچی، کشمش، حلواشکری، رنگینک و خرما و میوه هایی چون انار و به ویژه هندوانه خوراکی های این شب را تشکیل می دهند.
در آذربایجان مردم هندوانه چله (چیله قارپوزی) می خوردند و باور دارند که با خوردن هندوانه لرز و سوز و سرما به تن آنها تاثیری ندارد.
در اردبیل رسم است که مردم، چله بزرگ را سوگند می دهند که زیاد سخت نگیرد و معمولاً گندم برشته (قورقا) و هندوانه و سبزه و مغزگردو و نخودچی و کشمش می خورند. در گیلان هندوانه را حتماً فراهم می کنند و باورمندند که هرکس در شب چله هندوانه بخورد در تابستان احساس تشنگی نمی کند و در زمستان سرما را حس نخواهد کرد. «آوکونوس» یکی دیگر از میوه هایی است که در این منطقه در شب یلدا رواج دارد و به روش خاصی تهیه می شود.
در فصل پاییز، ازگیل خام را در خمره می ریزند، خمره را پر از آب می کنند و کمی نمک هم به آن می افزایند و در خم را می بندند و در گوشه یی خارج از هوای گرم اتاق می گذارند، ازگیل سفت و خام، پس از مدتی پخته و آبدار و خوشمزه می شود. آوکونوس (ازگیل) در اغلب خانه های گیلان تا بهار آینده یافت می شود و هر زمان هوس کنند ازگیل و تازه و پخته را از خم بیرون می آورند و آن را با گلپر و نمک در سینه کش آفتاب می خورند.بنا به روایت مردم کرمان تا سحر انتظار می کشند تا از قارون افسانه یی استقبال کنند. قارون در پوشاک هیزم شکن برای خانواده های فقیر تکه های چوب می آورد. این چوب ها به زر دگرگون می شوند و برای آن خانواده، ثروت و روزی به همراه








![]()
| Design By : Pichak |

